برندزلینک

مرجع لینک

برندهای برتر

افزایش رتبه

افزایش محبوبیت

افزایش ترافیک

تبت، چين و تاريخ مشترکشان

تبت، چين و تاريخ مشترکشان

با نگاهي اجمالي به تاريخ، نمي‌توان چيزهاي زيادي از رابطه کنوني چين و تبت پيدا کرد. در واقع، چين در اثبات وسعت قلمرو خود، نياز چنداني به اثبات تاريخي ندارد. فعاليت‌هاي ژئوپولتيکي کنوني انگيزه کافي و مناسبي براي چين امروزي است. اما اگر چه تبت فضايي خالي را در چين پيشرفته امروز اشغال کرده است، اما بي توجهي به تاريخچه موجود مي‌تواند جنبه‌هاي سياسي و فرهنگي خطرناکي را به وجود آورد.

در هر حال، بحران کنوني تبت، مسائل جديدي را براي چين به وجود آورده و آن را وادار به نگرشي جديد در رابطه با قلمرو خود مي‌کند. کار و منطق‌هاي تجربي نمي‌توانند دوام پايداري را در مقابل چالش‌هاي غير منطقي امروزي داشته باشند و اين موضوع چين را مجبور مي‌کند تا نگاه ملايم‌تري را به وضعيت پيشرفته امروزي و تاريخ باستان خود بياندازد.

در واقع، اغتشاشات چهاردهم مارس در لهاسا، مرکز تبت، توسط اقوام تبتي آينده اين کشور را دست خوش مسائل سياسي کرده و مقامات چين را در آرام برگزار کردن مسابقات المپيک پکن نگران، به عقيده بعضي اين مسائل که بر گرفته از تاريخ، جغرافيا و نقش چين در تحولات جهان است، جنبه‌اي ريشه‌اي دارند.

تاريخچه:
دولت چين، مدعي است از زمان حکومت يوان (Yuan) و حتي بيشتر از آن تبت متعلق به امپراتوري چين بوده است.

در تاريخ چين چنين آمده است:
\\\"سونگستان کمبو\\\" رهبر توبو، بيش از ده قبيله جدا از هم را با هم متحد کرد و امپراتوري توبو را تبديل به قسمتي عظيم کرد که امروزه آن را تبت مي‌ناميم. او دوبار وزيراني را به قلمرو تانگ براي برقراري روابط خانوادگي فرستاد تا اينکه در سال 641، پرنسس ونچانگ از خانواده سلطنتي تايزونگ براي همسري وي برگزيده شد.

بر طبق شواهد تاريخي، اين روابط بعد از گذشت قرن‌ها، جنبه عمومي به خود گرفت.

در سال 1271، مغول‌ها، امپراتوري خود را يوآن نام نهادند. در سال 1279 تمام چين را با هم متحد کردند که اين دولت مرکزي حکومت به تمام تبت را نيز بر عهده داشت. تبتي‌ها با سنن تاريخي و بومي خود، با مذاهب، موقعيت اجتماعي و محيط زندگي خود، تفاوت‌هاي بسياري با ساير قبيله‌هايي داشتند که زير سلطه مغول‌ها درآمده بودند.

در ابتدا و در سال 1270، کوبلاي خان، امپراتور يوآن، لقبي رسمي و درباري به امپراتور توتور (Tutor) و او را رهبر تبتي‌ها در بخش ساگايا کرد. اين نخستين مرتبه‌اي بود که يک رهبر تبتي عنوان رسمي از دربار چين گرفته و مستقيما توسط امپراتور به رفع نيازمندي‌هاي بودايي‌هاي سراسر جهان مي‌پرداخته است.

در مرحله دوم، چندي بعد از پايه‌گذاري سلطنت يوآن، زونگژي يوآن، به عنوان مسئول امور بودايي‌هاي داخلي و امور لشکري و کشوري تبت برگزيده شد. در سال 1288، اين نام به ژوانگژنگ يوآن، تغيير يافت. در تاريخ چين اين حرکت اولين اقدامي بود که يک ارگان مرکزي را مجبور به رفع نيازهاي تبتي‌ها مي‌کرد.

در مرحله سوم، تبت به مناطق اداري متعددي تقسيم شد تا مديريت و نظارت بر آنها روان‌تر و با تمرکز بيشتري انجام گيرد، اين اقدامات مستقيما تحت نظر امپراتوري توتور قرار داشت.

اما، در حال حاضر، اتحاد موجود در چين به دو دليل سست به نظر مي‌رسد. در واقع اين موضوع که سلسله يوآن بخشي از چين بوده تا حدودي غيرقابل قبول است. از آن رو که حاکمان تبت مغول‌ها بودند، زبان رسمي آنها مغول يا فارسي بود و اقوام چيني شهروندان درجه دوم آنها را تشکيل مي‌دادند، علاوه بر آن مغول‌ها قدرت واقعي تبت را نيز در دست داشتند. آنها در تمام کشمکش‌ها و نزاع‌هاي داخلي تبت دخالت مستقيم داشتند. در زمان سلطنت هينگ، اين منطقه رسما خارج از استان‌هاي چين قلمداد شد.

توماس بارتلت چنين مي‌نويسد: سلسله مغولي يوآن، فقط توسط رهبران مذهبي تبت بر روي تبتي‌ها کنترل داشتند. آنها هيچگاه براي حکومت در اين منطقه دست به اشغال آن نزدند.

در زمان سلسله کينگ، اين موقعيت کاملا تغيير کرد و تبت نقشي اساسي را ميان سلسله مانچو، زونگار و حتي روس‌ها ايفا ‌کرد. مانچور و زونگار براي ده‌ها سال کنترل تبت را بر عهده داشتند.

در سياست مانچو، جلوگيري از روابط ميان رهبران ديني تبت نيروي نظامي مغول اهميت فراواني داشت. امپراتور کانگسي، از سلسله مانچو، خود را نمونه‌اي از کوبلاي خان معرفي مي‌کرد. اما همانند او باهوش نبود. کوبلاي خان بر طبق عقايد مذهبي خود حرکت مي‌کرد در حالي که تمام کارهاي کانگسي سياسي بود.

او از پيگيري قتل دالاي لاماي ششم، چشم پوشي کرد و دالاي لاماي هفتم را که کودکي بيش نبود تحت سرپرستي و حمايت خود قرار داد و پس از تعليمات فراوان او را در سال 1720 براي قبول سمت به لهاسا
فرستاد.

سلسله کينگ در همان زمان به تبت ملحق شد، اما داستان‌هاي اغراق آميزي در اين مورد شنيده مي‌شود.

مانچوها، سعي داشتند، دولتي غير واقعي را براي رهبراي مذهبي تبتي به وجود آوردند و از اين طريق بر آنها حکومت کنند، از اين رو گانکسي به دروغ سلطه 80 ساله مانچو بر تبت را پيش کشيد و کوشيد تا روابط خود را در اين منطقه رسميتر کند. تبتي‌ها در نظر داشتند با حالتي سنتي تقابل رئيس و رهبر را بپذيرند ولي هرگز فکر نمي‌کردند که روابط ميان رهبران مذهبيشان با امپراتور جنبه‌اي سياسي به خود بگيرد.

با اين وجود مانچوها هم نتوانستند هيچ گونه موفقيتي را همچون پيشينيان خود در اين منطقه به دست بياورند و رهبران تبتي همچنان به دور از روابط سياسي با آنها به سرپرستي بر ملت خود مشغول بودند.

پردو، در يادداشت‌هاي خود مي‌نويسد:
\\\"بر خلاف خواست امپراتور، کشمکش‌هاي داخلي به سرعت در داخل امپراتوري گسترش يافت و منجر به استقرار حکومت نظامي در تبت شد. در سال 1720، ورود نيروهاي امپراتوري‌هاي کينگ به تبت با استقبال مردمي مواجه شد که از خروج نيروهاي خونخوار زونگار خوشحال بودند.\\\"

کاخ با شکوه پوتالا، که در زمان زونگار غارت شده بود، بازسازي شده و تحت حمايت امپراتور قرار گرفت. عنوان نايب السلطنه، از بين رفت و دالاي لاماي هفتم که تنها 12 سال سن داشت، به طور تشريفاتي زمام امور اشرافزادگان تبتي را بر عهده گرفت.

تحت اين شرايط، نظاميان چيني فشار فراواني را بر روي تبتي‌ها تحميل کردند؛ قيمت غلات بالا رفت و امپراتور کينگ مجبور بود براي وارد کردن غلات از مناطق ديگر هزينه گزافي را متحمل شود. از اين رو فرماندهان نظامي تصميم گرفتند تا هر چه زودتر نيروهاي خود را از لهاسا خارج سازند. به همين منظور براي آسودگي ساکنان اين منطقه دستور خروج سريع سربازان صادر شد.

از اين رو مي‌توان دو دليل عمده را باعث عقب نشيني چين از حکمراني بر تبت ذکر کرد: اول اينکه تبت سرزميني فقير براي سيرکردن نيروهاي عظيم چيني به شمار مي‌رفت و دوم آنکه حضور طولاني مدت نيروها وضعيت را براي ماندنشان دشوارتر مي‌ساخت

تبت، منطقه‌اي بود که توسط مغول‌ها، به سرکردگي کوبلاي خان،فتح شده بود، اما سنت‌هاي قديمي، اوضاع سياسي و جغرافيايي اين منطقه گونه‌اي بود که فارغ‌ از تمام کشمکش‌ها و پستي و بلندي‌هاي سياسي توسط قيم مذهبي يا همان رهبر تتب \\\"دالاي لاما\\\" اداره مي‌شد.

اما باز هم با ورود سلسله مانچو به اين منطقه اوضاع سياسي تغيير کرد، به نحوي که رهبر اين قوم به نام \\\"کانگسي\\\"، به تبعيت از سياست‌هاي کوبلاي خان، درصدد رهبري اين مردم برآمد. ولي بر خلاف تمام اين کوشش‌ها رهبران مذهبي تبت دست دوستي و مشارکت وي را پس زده و دولت خود محور خود را حفظ کردند.

سرانجام اين کنش‌هاي سياسي باعث حمله مانچو‌ها و مغول‌ها به تبت شد اما طولي نکشيد که به علت فقر و نبود آذوقه کافي براي سربازان، گروه يورش برنده مجبور به ترک اين سرزمين و نظارت غير مستقيم بر آن شدند.

امروزه فارغ از تمام مشکلات گذشته، چين مي‌تواند ادعا کند که اوضاع کاملا تغيير يافته و همه چيز به جاي اصلي خود برگشته است،. آنچنان که چين مي‌تواند به صورت آزاد در لهاسا و ديگر مراکز تبت به انسجام نيروي نظامي خود بيانديشيد؛ ديگر نيازي به آرام کردن زونگارها و يا ساير رقباي خود ندارد و با هيچ نيروي خارجي، همانند روسيه در قرن هجدهم، مواجه نيست، بنابراين مي‌تواند کاري را انجام دهد که در گذشته از عهده آن بر نمي‌آمده است؛ کنترل کامل بر تبت.

در نمايي جديد، نمي‌توان هيچگونه سابقه تاريخي از اجراي قانون دولت چين بر تبت از سال 1950 به بعد يافت. حکومت‌هاي پيشين چين از وجود 100 هزار نيروي رسمي در ميان جمعيت 400 ميليوني خود در زمان امپراتوري کيانگ لونگ رضايت داشتند. در اين ميان اگر چه وجود ماموران دولتي به حکومت مرکزي مرتبط بود، عزل و نصب نگهبانان و کارمندان به نگرش ادارات محلي ارتباط داشت. به همين جهت دولت مرکزي براي کوتاه کردن مسير حکومتي که به صورت گسترده در دست بزرگان محلي اداره مي‌شد کار دشواري را در پيش رو داشت.

از اين رو در سال 1950 چين تعريف جديدي از تبت عنوان کرد و آن \\\"تکه‌اي از چين\\\" نام گرفت. اين لقب يا اسم به اندازه کافي ابهاماتي را در روابط گذشته اين دو منطقه وجود آورده بود و هم آنقدر اهميت داشت که بتواند تمام اهداف سياسي را به خود اختصاص دهد. اين بدان معنا بود که تبت کاملا متعلق به چين بوده و از اين رو چين مجبور به مستندسازي تمام تفکراتي بود که اين مساله را به وجود آورده بودند.

چنين پشتگرمي موارد را پيچيده‌تر مي‌کرد، قدرت و پيروزي توسط قدرت، به تنهايي قادر به جلب نظر قاطبه‌ي مردم نبودند بلکه براي رسيدن به اين هدف نيازمند دلايل بهتر و مستدلي بودند که ريشه‌اي در گذشته داشته باشد. چنين وسيله‌اي مسلماً پيشرفته‌تر بود و مي توانست در عمل بهتر از مذاکرات نتيجه بدهد.

مورخان غربي بر اين عقيده‌اند که در زمان حکومت سلسله مينگ هيچگونه روش سياسي چيني در حکومت بر تبت وجود نداشت. يعني نه حکم و دستوري بود، نه قانوني، نه مالياتي و نه خيلي چيزهاي ديگر اين تنها سلسله مينگ بود که بر تبت حاکم بود.

اين روش توانست تا اواسط قرن نوزدهم زماني که ديگر کشورهاي جهان از دور بر چين و مردم آن مي‌نگريستند به فعاليت خود ادامه دهد، اما چين جديد در دنياي جديد به راحتي رخنه پذير بود و تلاش براي قدرتمند کردن هويتي قديمي ساختار اداري و رسمي، آن را به طور کلي سست وضعيت مي‌کرد. اين بدان معناست که اگر کسي بر حقوق رسمي چين در تبت شک کند بايد بر تمام حق و حقوق اين کشور با ديده ترديد بنگرد.

براي مردم چين و حتي ساير اقوام اين امر کاملا واضح است که به علت کشمکش‌هاي طولاني در مورد مساله تبت اين مشکل هنوز مجهول باقي مانده و تبعيت اين منطقه از چين مساله‌اي حل نشدني است. اما کشورهاي ديگري هستند که در موقعيتي بسيار بهتر از تبت قرار دارند ولي هيچگاه بدين شکل زير بار فشارهاي چين قرار نگرفته‌اند.

کشوري همچون ويتنام که در زمان حکومت سلسله هان به دست چين افتاد و در طول قرن‌ها خط و زبان رسمي چين را در ادبيات خود به کار مي‌برد. در حالي که تبت باادبيات و خطي متفاوت نسبت به چين به عنوان يکي از مستعمرات قديمي چين محسوب مي‌شود، با اين وجود حقيقت تاريخ بيان کننده داستان ديگري است و آن محصور شدن تبت در چين و آزاد و مستقل بودن ويتنام است. چنين شباهتي را مي‌توان در مورد کره نيز به صورت واضح مشاهده کرد.

در اين ميان سوالي مطرح مي‌شود که چرا ويتنام به استقلال رسيد ولي تبت همچنان تحت نفوذ چين قرار دارد؟

در پاسخ به اين سوال بايد به اين مطلب اشاره کرد که در سال 1950 وقتي چين به سرحدات تبت و ويتنام نزديک شد، ويتنام از پشتيباني نيروي نظامي فرانسه بهره‌مند بود و هرگونه اقدام متجاوز کارانه از سوي چين مي‌توانست منجر به جنگي عظيم شود، اما تبت بدون هيچ نيروي پشتيبان در جاي خود قرار داشت.

اما بريتانياي کبير که به تازگي از هند خارج شده بود، کوراميدي به پهنه وسيع آسيا داشت، از اين رو با جمع‌آوري نيروي نظامي بيرق حمايت از تبت را برافراشت تا با اين بهانه خود را به چين برساند. با روي دادن چنين اتفاقي کاملاً واضح بود حکومت مائوسيتها (Moist) که به تازگي بر مسند قدرت چين تکيه داده بودند خواهان رخ دادن چنين رويدادي نباشند، به علاوه حکومت مرکزي دهلي نو – که بر اثر اغتشاشات داخلي با پاکستان کاملا ضعيف شده بود ديگر توان شرکت در نبردي جديد را نداشت و اندک اندک تسلط خود بر تبت را کم کرد. هند نيز که به تازگي از زير يوق استعمار انگليس رهايي پيدا کرده بود دلايل زيادي براي پيوستن به چين داشت. حتي بعد از عزيمت دالاي لاما به هند در سال 1959 جواهر لعل نهرو رهبر هند مذاکراتي با چين براي در امان نگاه داشتن فعالان تبتي داشت.

مائوها معتقد بودند که همجوار بودن با کشوري دوست همچون هند براي تبت بسيار بهتر از دوستي با کشوري دشمن همچون آمريکاست.

با اين تفاسير مي‌توان به راحتي دلايل لشگرکشي چين بر تبت را فهميد و گذشته از اخلاقيات بر فلسفه سياسي گسترش قلمرو چين پي برد.

منبع : برندزلینک

www.brandslink.ir

ارسال شده در تاریخ : 12 اسفند 1392 ساعت 23:19

بازگشت به صفحه اصلی مقالات

نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده

ارسال نظر

برای ثبت نظر ابتدا با حساب کاربری خود وارد سایت شوید

ارسال کننده
نام ونام خانوادگی : : rezasharif
نام کاربری : gharibe12
تاریخ عضویت : 1 اسفند 1392
تعداد مقالات ارسالی : 577
تعداد لینک ها : 0